رسيد بر لبم از انتظار جان بيتو شده است خستة هجران دل جهان بيتو
بيا كه باور سبزم شود خزان بيتو «دلم قرار نميگيرد از فغان بيتو
سپندوار ز كف دادهام عنان بيتو»
دلي كه نيست دمي از حضور غم فارغ به دستهاي تو خواهد شد از ستم فارغ
خوش آن زمان كه نشينم ز بيش وكم فارغ «ز تلخ كامي دوران نشد دلم فارغ
زجام عيش لبي تر نكرد، جان بي تو»
هميشه منتظرت بودهام ز تنگ دلي قسم به روي تو فرسودهام ز تنگ دلي
به غير تو گله ننمودهام ز تنگ دلي «چو آسمان مه آلودهام زتنگ دلي
پر است سينهام از اندُهِ گران بيتو»
در اشتياق تو گشته است سينه خانة شوق شده است شعر من از مهر تو نشانة شوق
نميخورد به هدف تيري از كمانة شوق «نسيم صبح نميآورد ترانة شوق
سر بهار ندارند بلبلان بيتو»
به عزم كوي شما كوله بار ميبندم دلي به آخر اين انتظار ميبندم
چو راه گرية بياختيار ميبندم « لب از حكايت شبهاي تار ميبندم
اگر امان دهدم چشم خونفشان بيتو»
رسيد ز آه دلم استعارهاي به زبان ز سوز سينة من شد اشارهاي به زبان
نميشود غم ديرينه چارهاي به زبان «چو شمع كشته ندارم شرارهاي به زبان
نميزند سخنم آتشي به جان بيتو»
قفس شكسته، ولي پاي بند زنجيرم بيا كه بي تو در اين آشيانه ميميرم
به قول خواجة شيراز «چيست تدبيرم؟» «ز بي دليّ و خموشي چو نقش تصويرم
نميگشايدم از بيخودي زبان بيتو»
به يك اشاره به راه تو جان و دل بدهم ز بند هستي ناچيز خويشتن بِرَهم
چو نقش آب در اين دشتها گسسته ز هم «عقيق سرد به زير زبان تشنه نهم
چو يادم آيد از آن شكرّين دهان بيتو»
تمام حاصلم از روزگار بود همين كه پاي عشق نهم آنچه دارم از دل و دين
دمي كز«آتش» ما سوزد آسمان و زمين «گزارش غم دل را مگر كنم چو «امين»
جدا ز خلق به محراب جمكران بيتو»
سيد محمود علوي نيا «آتش» جمعة سبز انتظار
|